پرستوي مهاااااااااااجر
باز باران بارید خیس شد خاطره هامرحبا بر دل ابری هوا هر کجايي آسمانت آبی و تمام دلت از غصه دنياخالي
سلام دوستان به علت اختلال سایت در قسمت نظرات لطفا برای دیدن مطالب جدید ودرج نظر خودتون به ادرس جدید ازاین به بعد مراجعه کنید
http://lovemy2012.persianblog.ir
تو گاهی در خیال من به شکل موج دریایی گلی خوشرنگ و زیبایی تو را در آب میبینم تو را در خواب میبینم میان چشم آهوها میان رنگ ها بو ها همین نزدیک یا دوری ؟ ندارد طاقت دوری می زنم کبـریت بر تنهایی ام تـا بسـوزد ریشۀ بی تابی ام می روم تا هر چه غم پارو کنم خـانه ام را بـاز هم جــارو کنم می روم تا موی خود شانه کنم خنـده را مهمان ایـن خـانه کنم می روم تـا پـرده ها را وا کنـم دوست دارم ؛ دوست دارم عشـق را معنـــا کنــــم شادی ام را رنگ آبی می زنم بوسه بر طعم گلابی می زنم می زنم یک شاخه گل بر موی خود می نشینم باز بر زانوی خود می نشانم روی دستم یک کتاب تا بخوانم باز هم یک شعر ناب آری!آری! این منم این شاد و مست دوست دارم عاشقی را هرچه هست این کیست که از درون من فریاد می کشد ؟ هر چه هست روح اوست جان من باید فراموشت کنم عشق گاه به لطافت باران است و نگاه گنجشکک باران خورده و گاه به سوزناکی آتش دوزخ. عشق نهایت تنهایی است. نیازی همیشگی به آن دیگری و همین این نیاز است که خطوط متقاطع جذب و طرد را بر میانگیزد. عشق هرگز پایان نمی گیرد. شکست می خورد. اما در گوشه قلب می ماند و هرازگاهی سرک می کشد و حق خود را می خواهد. یک بار که عاشق شوی. همیشه هستی ومیفهمی كه درد عشق وخاطراتش چگونه ذهن وقلبت رو گه گاه درگیر خودش میكند وگاه قطره اشكی ازچشم و آهی سوزان ازدل ارمغان خاطرات عشق فراموش شده است
کویری،کوه و صحرایی
کنار چشمه ها گاهی
اگر در خواب هم باشم
تو پنهان می شوی گاهی
تورا احساس باید کرد
بگو آخر کجا هستی ؟
دل غمگین من دیگر

دوست دارم پيش من مهمان شوی
بر کویر تشنه چون باران شوی
دوست دارم تا شب و روزم شوی
نغمه ی این ساز پر سوزم شوی
دوست دارم خانه ای سازم ز نور
نام تو بر سردرش زیبا ز دور
دوست دارم چهره ات خندان کنم
گریه های خویش را پنهان کنم
دوست دارم بال پروازم شوی
لحظه ی پایان و آغازم شوی
دوست دارم ناله ی دل سر دهم
یا به روی شانه هایت سر نهم
دوست دارم لحظه را ویران کنم
غم ، میان سینه ام زندان کنم
دوست دارم تا ابد یادت کنم
با صدایی خسته فریادت کنم
دوست دارم با تو باشم هر زمان
گر باشی،من نبارم بی امان

کلبه ای می سازم
پشت تنهایی شب
زیر این سقف کبود
که به زیبایی پرواز کبوتر باشد
چارچوبش از عشق
سقفش از عطر بهار
رنگ دیوار اتاقش گل یاس
عکس لبخند تو را می کوبم
روی ایوان حیاط
تا که هر صبح اقاقی ها را
از تو سرشار کنم
همه ی دلخوشی ام بودن توست
وچراغ شب تنهایی من
نور چشمان تو است
کاشکی در سبد احساسم
شاخه ای مریم بود
عطر آن را با عشق
توشه راه گل قاصدکی می کردم
که به تنهایی تو سربزند
توبه من نزدیکی وخودت می دانی
شبنم یخ زده چشمانم
در زمستان سکوت
گرمی دست تو را می طلبد


شعله های سرکشش
گرد قلب و روح من دیوار می کشد؟
این کیست که با زبان من گفتگو گر است؟
با دو چشم من جستجو گر است؟
این کیست؟
قلب او درون سینه ی من است؟
یا که این دل من است که در وجود او می تپد؟
این کلام اوست در دهان من؟
یا صدای من در گلوی اوست؟
این کیست؟
گرمی دو دست من از درون اوست؟
یا که دست اوست نوازش گر وجود من؟
اصل من کجاست؟
هر که هست
یا که جسم من قالبی برای او
عشق فضای بین ماست
او عاشق وجود من
عشق من حضور اوست...!

چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ،
صد بار تضمین میکنم...

| Design By : Pichak |


